زمانی که کلاس کنکور میرفتیم یک آقای پرتوی مشاورمون بود چندتا متن رو توی جلسات برامون از روش میخوند... یکی از متن ها این بود ادیسون در سنین پیری، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد. این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود. در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع روزهای رنگی من...
ما را در سایت روزهای رنگی من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 114
به قول فیلمه میگفت چیه شاعر میخونه میرن آدما!؟ کجا میخوان برن؟ اصلا کجا رو دارن که برن!؟ چرا نمیگه میان!؟... بیان خوبه... کسی نه میاد نه میره... من نشستم وسط روزهایی آخر ۲۹ سالگی... ۲۶ سالگی م نوشتم این دیگه میشه آخرین بهار! الان چی باید بنویسم؟ روزهای رنگی من...
ما را در سایت روزهای رنگی من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 118
دلم میخواد اسکرین شات بگیرم از اون قلب قرمزی که زیر پست تولدم کامنت گذاشتی تا یادم بمونه که یه قلب قرمز بهم هدیه دادی دلم میخواد منم زیرش ریپلای کنم و یه قلب قرمز بفرستم برات... بعد میگم نکنه ضایع باشه... همین که لایکش کردم حتما کافیه... پیج لاکچری سوپرایز رو می بینم... اونوقت دلم میخواد منم اینجوری غافلگیر شم....تولدمم که گذشت دیگه... اینکه حالا نمیام اتفاق بدیه!؟ روزهای رنگی من...
ما را در سایت روزهای رنگی من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 107
ما را در سایت روزهای رنگی من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 119
ما را در سایت روزهای رنگی من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 122